خرید بک لینک
ما عادت کردیم به بودن ! ، ما که میگم یه عده بلاگرِ کچل و زشت و سیبیلو رو تصور کن . ما غمگینیم ! ما همیشه غمگینیم . از همون وقتی که به دنیا اومدیم غمگین بودیم . غمگین بودیم که مینوشتیم . که دلخوش به کامنت و چهارتا آدم مجازیِ داغون تر از خودمون بودیم . ماها تنهاییم . نه اون تنهایی فیزیکیِ ، نه اینکه دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشیم ، نه ، ما فقط زیادی رفتیم تو خودمون ، زیادی با خودمون خلوت کردیم. زیادی دورِ خودمون دیوار کشیدیم و لم دادیم تو چهار دیوارِ مجازیِ بلاگمون . ما بلاگرا ، از خدامونِ بلاگری از سرمون بیوفته ! وضعیتی شده که حتی تو دعاهامون از خدا خواستی

برچسب: فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب,حیف فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:29








-نگاهت را دزدیدم !

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:29

برچسب: تو دیوانه ای, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:29

شبای پاییز که طولانی تره ، نبودِ یار همچین تو چشم تره ، پررنگ تره ، دلگیر تره . اصن پاییزی که شبآش تو بغلِ یار زمستون نشه ، پاییز نی که تیکه ای از جهنمِ ، بی عطر ، بی حضور ، بی لبخند ... حالا خودت نیستی ، خیالت که هست. خدا رو صد هزار مرتبه شکر هنوز قدرت تصورم در حدِ فیلم سه بعدی تصویر سازی میکنه. خودت که نیستی ولی عطرت که هست ، نگاهت که از گنجِ نگاهم نرفته. دستام که دستاتو فراموش نکرده . اصن کی گفته خودت نیستی؟ تو الان اینجایی ، درست کنار من . روی تخت ، زیر ی پتو . سرم روی سینته . گفته بودم عاشقِ غرق شدن تو جنگلِ آمازونِ سینتم؟ گفته بودم اصن فدای موهای فرفریِ

برچسب: کجاست ای یار آغوش تو,کجاست ای یار آغوش تو دانلود,دانلود اهنگ کجاست ای یار آغوش تو,شعر کجاست ای یار آغوش تو,آکورد کجاست ای یار آغوش تو,دانلود آهنگ کجاست ای یار آغوش تو از,متن شعر کجاست ای یار آغوش تو,آهنگ کجاست ای یار آغوش تو,شاعر کجاست ای یار آغوش تو, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:29

زندگی خسته کننده تر از تصوراتِ منه !

برچسب: jetblue,jets,jet ski,jets schedule,jet li,jet lag,jetsetter,jethro tull,jet ski rentals,jets depth chart, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 7:42

موهاش ریخت ، دسته دسته ...

برچسب: هعی,هی روزگار,هی خدا,های چت,لمین هعیش,اهنگ هعین,هعی چه فاز سنگینی,هعی دنیا,هعی زندگی,هعی چ فاز سنگینی, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 7:42

که جانانم بگیر جانا

من از جانم پشیمانم


برچسب: hkh foundation,hkh funeral home,hkh construction,hkh international,hkh funeral,hkh group,hkh associates,hkh luau,hkh meaning,hkh pillows, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 12:33

یه دفتر زرد میخری با یه خودکارِ آبی ، روزِ اول بعد از حذفِ بلاگِ ... برای اولین بار 48ساعت دووم اوردی و حذفش کردی . به خودت افتخار میکنی بخاطر این 48ساعت و از خودت متنفری بخاطر این 48 ساعت . شروع میکنی به نوشتن ، یه روز ، دو روز ، یه صفحه ، دو صفحه . حرفات انگاری رو کاغذ نمیشینه . چقدر بد خط شدی تو ! چقدر از نوشتن رو کاغذ بیزاری ، اصن ارتباط برقرار کردن با یه خودکار آبی چقدر سخته ... واژه هات که بالا میان ، دوباره کشیده میشی سمت بیان . همون اسم ، همون نام کاربری و همون آدرس ... همون قلم و همون حس و حال ... روز از نو ، کاکتوس آبی از نو !

برچسب: نقطه سر خط قسمت 13,نقطه سر خط قسمت 17,نقطه سر خط قسمت 1,نقطه سر خط 6,نقطه سر خط 7,نقطه سر خط 1,نقطه سر خط 8,نقطه سر خط قسمت 7,نقطه سر خط 2,نقطه سر خط 12, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 23:34

هر مردی برای اینکه شوهر خوبی برای زنش باشه ، باید یه ماساژورِ حرفه ای باشه ، و بالعکس .

برچسب: ماساژ جدید, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 23:33

بارها خودمو از پنجره ی اتاق پرت کردم پایین و تنها خسارتیِ که به بدنم وارد شده، جوشای عصبی روی پیشونی و چونم بوده ...

وضعیت خوبی نیست !

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 9:03

برچسب: مرا به من باز مده,من آنِ توام مرا بمن باز مده,من آنِ تو ام مرا به من باز مده, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:24

+تو چرا باید ساعت پنج صبح به من فکر کنی؟

-من فقط فکر میکنم من و تو عینِ همیم

برچسب: من و تو,پلاس,استیج,شبکه نیم,hd,شکن,خبر,اچ دی,۱,زنده, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:24

نیم ساعت توی اتاق دکتر منتظرش بودم . با دستیارش میخندیدیم و حرف میزدیم . تمام خنده هام عصبی بود . استرس داشتم . صلوات میفرستادم و آیت الکرسی میخوندم . بلند شدم گوشی مو چک کنم ببینم خواهری تماس نگرفته ، دکتر اومد . گفت کجا خانوم خانوما ؟ گفتم میترسم . دارم سکته میکنم گفت ترس نداره ، چشاتو ببیند زود تموم میشه از اینا گذاشتن رو صورتم که ی گردی داره و فقط دهنم معلومه . این و که گذاشت سکته تر کردم .. دقیق متوجه نشدم اما یه کارایی با لثه هام کرد که درد داشت . خیلی . وقتی نخ برداشت برای بخیه زدن تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده . زیاد طول نکشید. پارچه رو برداشت و گفت

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:43

اینجانب در مطب دکتر به سر میبرم و منتظرم تا سوزن مورد نظر در لثه های نازنینم فرو رود .

بسیار ترسیده ام و ...

هم اکنون مرا صدا زدند و گولم زدند .

گفتم کاش این آمپول بی حسی منقرض میشد ، گفت خب ژل میزنم برایت .گفتم میشود؟ گفت شما دستور بدهی چرا نشود .

ژل زد و بعدش دو عدد آمپول فرو کرد در لثه هایم .

نامردِ عوضی ...

حالا باید منتظر بمانم تا سر شود ...

من میترسم

این داستان ادامه دارد

بعد از جراحی نوشت : درد داره اونم خیلی

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 7:58

برچسب: b, meaning,pol,plugins, emoticon,r,pokemongo,r,diepio,24 subnet,v, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 20:35

کلافه و سردرگمم

کلافه و سردرگم تر از همیشه

برچسب: گریم میاد,گریم فیلم خوابم میاد, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 20:35

زیاد مُردم

برای کمی زندگی کردن

در کنار تو ...!

برچسب: ❤❤ with a horse ❤❤,❤❤ emoji,❤❤❤,❤❤,❤❤ƹ̴ӂ̴ʒ ♫♫,❤❤❤ meaning,❤❤❤ significato,youtube ❤❤,❤❤❤love❤❤❤ はるな愛,❤❤ – idream, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 7:25

ساعت حدود یازده بود که تلفن به صدا در اومد . برادر پدری بود . :سلام خوبی؟ ... :همه خوبن سلام دارن .... :غذا درست میکنم ... :استنبولی ... :کی؟ ... :بیا دنبالم پس ... :میبینمت منظور پدری از استنبولی میپزم ، خورد کردن پیاز و ریختن روغن توی ماهی تابه بود . به دو اومد تو اتاق و با فاطمه فاطمه گفتناش اتاق و گذاشت رو سرش ... فاطمه ام زیر پتوی گرم و نرمش ، رو به روی کانال کولر ، مثل ی پری خوابیده بود نمیدونم چطور دلش اومد اونجوری از خواب بیدارم کنه ، اونم فقط برای اینکه غذا درست کنم . با وجود اینکه اصلا دلم نمیخواست ، از خواب نازم دل کندم و به طرف آشپزخونه رفتم . هیچ کاری نکرده ب

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 7:25

وارد بیمارستان که شدم یادِ دوران جنگ زده ی بعد از انقلاب افتادم. شب بود.ساعت حدود ده ... شاید هم یازده. جلوی اورژانس عده ی زیادی ایستاده بودند و یه حالت بدی به آدم منتقل میکردند. یک مریض روی برانکارد در حال جان دادن بود و به سرعت به طرف بخشِ ویژه منتقل میشد. ترسیده بودم و حتی نمیتوانستم آب گلویم را قورت بدهم. یک بیمار با لباس های اتاق عمل ، با پاهایی که به جای کفش کیسه ای آبی به تن داشت و دستی که خونی بود به سمت در خروجی میرفت. پیرمردی با لباس بخش در حیاط مشغول پیاده روی بود و عده ای روی زمین کنار درختان پیک نیک گذاشته بودند. بیمارستان ، یک بیمارستانِ دولتی

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 16:09


دوستت دارم و از دور کنارم هستی

یاسر قنبرلو

برچسب: نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 16:08

بچه تر که بودم تفکراتِ مسخره ای داشتم که برای خودم اصلا مسخره نبود . مثلا چهره برام خیلی مهم بود ، به طوری که نمیتونستم با آدمای زشت ارتباط برقرار کنم . این خصوصیت شده بود جزئی از من به طوری که همه میدونستن من نمیتونم با آدمای زشت کنار بیام . همیشه فکر میکردم پول خیلی مهمه . خونه و زندگی نشون دهنده ی شخصیت آدمِ . اینکه جهاز آدم چند صد میلیون باشه به ارزش آدم اضافه میکنه . فکر میکردم اگه تو بهترین رستوران شهر غذا بخورم خیلی کیف داره یا اگه کیف و کفشم مارک باشه همه تو خیابون ی جور دیگه نگاهم میکنند . به واقع فکر میکردم پول شخصیت میاره . خوشبختی میاره و حال آدمو

برچسب: عشق معجزه میکنه, نویسنده: آرمان سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی